لیبرالیسم در بریتانیا- از لسه فر تا دولت رفاه (2)
. میل. فیلسوفی که به بهترین شکل به بیان اندیشههای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی لیبرالیسم انگلیسی در خلال این دوران همت گماشت جان استوارت میل (1873ـــ 1806) بود. او کار خود را در مقام «لیبرال بورژوا» شروع کرد، اما بینش و دید او پیوسته وسیعتر شد تا جایی که حق رأی همگانی و از جمله حق رأی زنان و اصلاح اجتماعی و حتی دولت رفاه را نیز در بر گرفت. میل خصوصیات گشادهنظری و صداقت فکری و قدرت تشریح درخشان را در خود یکجا داشت که بهندرت در شخصی یافت میشود.
میل، در مقام لیبرال دمکرات، از حق رأی صاحبان دارایی دست کشید. او مدلل ساخت که هرگاه بخشی از جامعه را از حق رأی دادن محروم کنیم، همیشه خطر اینکه منافعش نادیده گرفته شود وجود خواهد داشت. این منافع، اگر اصلاً مورد توجه قرار گیرد، «با چشمی بسیار متفاوت با چشم اشخاصی» دیده خواهد شد که این مسئله مستقیماً به آنها مربوط است.
میل به این نتیجه رسید که مردمسالاری سیاسی، وقتی مستقر شود، بر آن خواهد شد تا با پیشرفت برابری در زمینۀ اقتصادی «بیشترین سعادت برای بیشترین افراد» را به وجود آورد. توزیع ثروت، در نظریۀ میل، به قوانین اقتصادی وابسته نیست. او بنابراین، اصل لسهفر را در کرد و، برای به وجود آوردن توزیع عادلانهتر ثروت، از مداخلۀ دولت به عنوان امری مشروع و ضروری دفاع کرد.
میل قهرمان بیهمتا و بیرقیب آزادی فردی بود. کتاب او، در باب آزادی، بهترین بیان ایمان و اعتقاد فردی لیبرال به پیشرفت و ترقی نوع انسان از طریق آزادی اندیشه و عمل دانسته شده است. آزادی فرد، از نظر میل، شرط لازم و ضروری توسعه و پیشرفت اوست.با وجود آزادی فردی میتوان به هر اصلاحی بهموقع و با آرامشی دست یافت، ولی بدون آزادی فردی، اصلاح هم نامطمئن و هم ملوث خواهد شد. آزادی فردی شامل آزادی اندیشه و احساس، آزادی مطلق داشتن رأی و احساس دربارۀ همۀ موضوعات و آزادی به هم پیوستن افراد برای دستیابی و نیل به هر هدف و مقصودی است که سبب آزار و زیان برای دیگران نشود.
میل تنها خواستار رهایی فرد از یوغ استبداد دولتی نبود بلکه همچنین خواستار آزادی و رهایی فرد از بند موانع و محدودیتهایی بود که تابوهای اجتماعی و اندیشههای عرفی برای فرد به وجود میآورند. میل با اظهار این مطلب که جامعه متمایل به تحمیل اندیشهها و آداب خودش به کسانی است که از پذیرش آنها سر باز میزنند، گرایشی که میل آن را به اندازۀ قوانین ظالمانه شر میدانست، بر وجود تقابل میان فرد و جامعه تأکید میکرد. میل مدعی بود که جامعه و نیز دولت باید افکار و عقاید باطل را تحمیل کنند، زیرا حقیقت در نتیجۀ معارضه و دفاع صلابت و اهمیت به دست میآورد. او متقاعد شده بود که روی هم رفته به انسان متوسط میتوان اعتماد کرد که راه خودش را برود، دربارۀ اندیشههای خودش بیندیشد و از یافتههای خودش پیروی کند. میل به طرق مختلف بر مرحلۀ مردمسالار و حتی مرحلۀ لیبرالیسم اجتماعی سبقت میگیرد.
. گسترش حق رأی. مخالفت با لیبرالسم کلاسیک، عمدتاً از جانب کارگران محروم از حق رأی، مطرح شد که مخالفتشان بر تقاضا برای حق رأی مردان، به عنوان اولین لازمۀ نیل به مردمسالاری متمرکز بود. این تقاضا، یکی از شش نکتۀ اصلی منشور مردم بود که در 1848 به عنوان عرض حال تقدیم مجلس شد. (رجوع شود به: متن شمارۀ 28.) هر چند این منشور تصویب نشد، اما درخواستهای منشورگرایان [Chartism] هر دو حزب سیاسی را به طرفداری از گسترش حق رأی ترغیب کرد. بیانۀ اصلاح سال 1867 که به کارگران صنعتی حق رأی بخشید بهوسیلۀ محافظهکاران به رهبری پنجاهمین دیسرائیلی در مجلس مطرح شد. لیبرالها به رهبری گلادستون، برای آنکه از محافظهکاران عقب نمانند، بیانیۀ اصلاح 1884 را در مجلس مطرح کردند که به زارعان حق رأی میبخشید. نمایندگان مجلس اکنون عملاً با رأی مردان انتخاب میشدند.
. لیبرالیسم مردمسالار. لیبرالیسم بریتانیا با گسترش و توسعۀ حق رأی وارد مرحلۀ مردمسالاری یا دمکراتیک شد و همانند دوران پس از 1832 تعدادی اصلاحات لیبرال صورت گرفت، اما این بار به نفع کارگران. در 1870، قانون آموزش، نظام ملی مدارس ابتدایی و رایگان را وضع کرد. قوانین سالهای 1871 و 1875 اتحادیههای صنفی را از بسیاری محدودیتهای قانونی معاف کرد. بعدها، در 1906، به اتحادیههای کارگری عملاً در قانون مقام و مرتبۀ استثنائی داده شد و هیچ دعوا و دادخواست خسارت، که برخاسته از اختلافات و نزاعهای کارگری بوده باشد، علیه آنها اقامه نمیشد. اصلاح دینی، در 1888، با رفع مانع بر سر راه ورود افراد ملحد به مجلس و در 1912 با غیررسمی کردن کلیسای انگلیس در ولز توسعه یافت. اصلاحات سیاسی با وضع رأی مخفی، در 1872، و تنزل دادن مجلس اعیان به مجلسی از حیث سیاسی ناتوان، با لایحۀ 1911 مجلس، توسعه یافت. این اصلاحات نمایانگر توسعه و پیشرفت لیبرالیسم جدیدتر، لیبرالیسم مردمسالاری بود.
نظرهای جدید دربارۀ دولت. مردمسالاری الهامبخش نگرشی جدید به دولت شد. لیبرالیسم مردمسالار، برخلاف لیبرالسم کلاسیک، که دولت را شرّی ضروری تلقی میکرد، دولت را خیری ضروری میدانست.بنابراین باید از قدرت دولت در جهت پیشبرد اصلاحات در نظم اقتصادی استفاده میشد، با رفع موانع بیم و هراس عدۀ کثیری از مردم از دچار شدن به بدبختی ناسزاوار، که بسیاری از آنها به دلیل بیکاری و دستمزد پایین و سالخوردگی بود. این امر حکم فنای لسهفر را صادر کرد.
لیبرالیسم مردمسالار، در خلال اولین دهۀ قرن بیستم، خود را با صلابت در بریتانیا هویدا ساخت. از یک سو، حزب لیبرال، آنگاه که از لسهفر دست کشید و از وضع قوانین اجتماعی طرفداری کرد، دستخوش دگرگونی بسیاری شد. از سوی دیگر، حزب سیاسی جدیدی، حزب کارگر انگلیس سر بر آورد که به برنامۀ اصلاحات ریشهایتر و به سوسالیسم به عنوان هدف نهاییاش متعهد بود. هر دو حزب تقابل میان فرد و دولت و میان فرد و جامعه را که لیبرالیسم کلاسیک بر آن تأکید داشت رد میکردند و هم جامعه، با دادن تأمین و امنیت بیشتر به فرد، آزادی بیشتری نیز به او بدهند.
. اصلاح اجتماعی. حزب لیبرال با حمایت و پشتیبانی حزب کارگر از 1906 تا 1916 در مسند قدرت بود. لیبرالیسم مردمسالار در این دوران، به رهبری هربرت هـ آسکویت [Asquith] و دیوید لوید جورج، مسیر اصلاح اجتماعی را در پیش گرفت. مهمترین اصلاحات اجتماعی عبارت بود از: لایحۀ غرامت کارگران (1906)، که پرداخت غرامت به کارگران به دلیل آسیبها و جراحتهای ناشی از کار را در نظر میگرفت؛ لایحۀ مقرری دوران سالخوردگی (1908) که موجب آن حکومت به کارگران سالمند حقوق بازنشستگی میداد؛ لایحۀ حداقل دستمزدها (1909) که حداقل دستمزدها را در برخی صنایع تعیین میکرد؛ و لایحۀ بیمۀ همگانی (1911) که در دوران بیماری و بیکاری برای کارگران کمک و مقرری در نظر میگرفت. این اقدامات و اقداماتی همانند آنها، با هدف فراهم کردن رفاه افزونتر و تأمین بیشتر برای کارگران، قدرت نظارتی به دولت بخشند.
اصلاحات مردسالار دیگر. پس از جنگ نخست جهانی، وضع قوانینی دیگر، بر سرعت جریان رو به جلوی لیبرالیسم مردمسالاری در بریتانیا افزود. حق رأی با بیانیۀ اصلاح 1918 (در 1928 اصلاح شد) بهطور وسیعی گسترش یافت و برای مردان و زنان حق رأی مساوی و همگانی وضع شد. گام بزرگی نیزبرای آزادسازی امپراتوری برداشته شد، و در 1931، به موجب فرمان وستمینستر، بریتانیا و ممالکش «از نظر منزلت مساوی» دانسته شدند، «به نحوی که» در هیچ یک از جنبههای امور داخلی و خارجیشان «یکی زیر دست و تابع دیگری قرار نمیگرفت».
. حزب گارگر. زمانی که حزب کارگر در 1923 به قدرت رسید وجانشین حزب لیبرال به عنوان یکی از دو حزب حاکم بریتانیا شد، حزب حاکم دیگر حزب محافظهکار بود، حکومت حزبی دستخوش تغییر بسیار مهمی شد. اعضای حزب کارگر، به ریاست ج. رمزی مکدانلد، از حیث فلسفۀ سیاسیشان حقیقتاً لیبرال بودند. و بااینکه به استقرار سوسیالیسم متعهد بودند، بهطور کامل و قاطعانه به عقاید و اصول حکومت متکی بر مجلس و آزادی مدنی پایبند بودند و به عنوان مبارزان لیبرالیسم مردمسالار، با عزمی راسخ و بهطرزی سازشناپذیر با دیکتاتوری مخالفت میکردند، چه دیکتاتوری فرد و گروه یا طبقه. (رجوع شود به: متن شمارۀ 30.) اعضای حزب کارگر، چون سوسیالیست بودند، پیشنهاد کردند که صنایع بهتدریج ملی و عمومی شود و به صاحبان شرکتهای خصوصی که به مالکیت عمومی درمیآیند، قیمت عادلانهای پرداخت شود. آنان ایمانشان به «اجتنابناپذیری تدریجی بودن» قصد داشتند با «ابزار مجلس و قانون و در مراحل مترقی» به هدف سوسیالیستیشان نائل شوند، و لذا سنت لیبرال را حفظ کردند.
. لیبرالیسم اجتماعی. دولت رفاه، آخرین مرحلۀ لیبرالیسم، به طور مشخص و روشن، پس از جنگ دوم جهانی، در بریتانیا حاکم شد. حزب کارگر، در نتیجۀ انتخابات 1945 به قدرت رسید و تا 1951 در مسند قدرت باقی ماند. کابینۀ حزب کارگر، بهریاست نخست وزیر کلمنت اتلی،وضع قوانین اجتماعی را بنیادیتر از گذشته، انجام داد. دولت اتلی در نظر داشت حداقل معاش را برای همۀ مردم «از گهواره تا گور» تأمین کند. اصل راهنما این بود که در آمد ملی به گونهای توزیع شود که برای همۀ اعضای جامعه، سهیم عادلانهای تخصیص یابد. در جهت تحقق این برنامه، قوانین زیر وضع گردید: لایحۀ بیمۀ ملی یا همگانی (1946)، مقرریهایی را برای کارگران بیمهشده پیشبینی میکرد که در خلال دوران بیماری، ناتوانی، زایمان و بیکاری به آنها پرداخت میشد؛ قانون حقوق سالمندان و کمکهای زمان مرگ و کمک به بیوهها و یتیمان؛ لایحۀ آسیبها و صدمات صنعتی (1946) که پرداخت غرامت به کارگران را به صدمه و از کار افتادگی، و مرگ در جریان کار تعمیم داد و شامل بیماریهای عارضی یا صنعتی ناشی از کار نیز شد. لایحۀ خدمات بهداشت ملی (1946)، دارو و درمان و خدمات پزشکی رایگان را عملاً برای همۀ مردم از «دوک گرفته تا رفتگر» فراهم آورد. پیشرفتهای زیادی نیز در زمینۀ مالکیت عمومی، با ملی کردن بانک انگلیس، معادن زغال سنگ، راه آهن و خطوط هوایی خارجی به وجود آمد. بر ارث و درآمدهای هنگفت ثروتمندان مالیات وضع شد و دسترسی عموم مردم به آموزش متوسطه، و حتی بالاتر، میسر شد و یک برنامۀ خانهسازی وسیع که با مساعدت حکومت انجام گرفت، خانههایی را برای کارگران، به قیمت معتدل، فراهم آورد. در نتیجۀ استقرار دولت رفاه، نظام اجتماعی سنتی در بریتانیا همراه با تقسیمات طبقاتی شدیدش بسیار تعدیل شد. با رشد سطح معیار زندگی کارگران، درجات بالای فقر و ثروت، کمتر از قبل آشکار و هویدا شد. حزب محافظه کار، هنگامی که در 1951 به قدرت رسید، با کمی تعدیل و اصلاح، دولت رفاه را که حزب محافظه کار حاکم کرده بود حفظ کرد.
مستعمرات به استقلال میرسند. در بریتانیا معمول چنین بوده است که هرگاه در داخل انگلستان، توسعه و پیشرفتی لیبرال صورت میگیرد، درامپراتوری نیز پیشرفتی مشابه آن به وجود آید. در همین مسیر بود که به ایرلند جنوبی، که مجدداً ”Eire” نام گرفت، و به برمه استقلال کامل و به هندوستان و سیلان و پاکستان وضیعت Dominion(سرزمین خودمختار) داده شد. غنا (قبلاً ساحل طلا در افریقا) نخستین مستعمرۀ سیاهپوستنشینی بود که به عنوان Dominion (سرزمین خودمختار) به استقلال واقعی نائل شد. پذیرش غیراروپاییها،بر پایۀ برابری با سفیدها، حکایت از آزادسازی محسوس و چشمگیر در جامعۀ مشترکالمنافع بریتانیا میکرد.
. لیبرالیسم، ریسمان وحدت. لیبرالیسم بریتانیایی در همۀ مراحلش از الگویی پیروی کرده است که خاص این کشور بوده است و شامل نگرشی انتقادی بوده است به آمریت، هم دنیوی هم دینی؛ اعتقاد به ارزش و کرامت و حرمت هر شخص؛ تلاش و کوششی پیوسته و مداوم برای بهبود و اصلاح وضع زندگی، بهتدریج و به آرامی؛ و نظریهای بلندپروازانه در بارۀ توانایی و استعداد طبقات پایینتر برای ترقی و رسیدن به معیارهای اخلاقی و فکری بالاتر. لیبرالیسم، در وهلۀ نخست، در حزب محافظهکار بروز یافت که اصلاحات انجام گرفته را به عنوان بخشی از میراث عمومی و مشترک کشور پذیرفت. بعدها، لیبرالیسم در حزب کارگر نیز پدیدار شد که با پذیرش روش پیشرفت از طریق اصلاح حزب لیبرال، جانشین مشروع آن حزب شد. بدین ترتیب، لیبرالیسم به میراثی ملی بدل شد و نیرومندترین ریسمان اتحاد ملت انگلیس را به وجود آورد.
میل، در مقام لیبرال دمکرات، از حق رأی صاحبان دارایی دست کشید. او مدلل ساخت که هرگاه بخشی از جامعه را از حق رأی دادن محروم کنیم، همیشه خطر اینکه منافعش نادیده گرفته شود وجود خواهد داشت. این منافع، اگر اصلاً مورد توجه قرار گیرد، «با چشمی بسیار متفاوت با چشم اشخاصی» دیده خواهد شد که این مسئله مستقیماً به آنها مربوط است.
میل به این نتیجه رسید که مردمسالاری سیاسی، وقتی مستقر شود، بر آن خواهد شد تا با پیشرفت برابری در زمینۀ اقتصادی «بیشترین سعادت برای بیشترین افراد» را به وجود آورد. توزیع ثروت، در نظریۀ میل، به قوانین اقتصادی وابسته نیست. او بنابراین، اصل لسهفر را در کرد و، برای به وجود آوردن توزیع عادلانهتر ثروت، از مداخلۀ دولت به عنوان امری مشروع و ضروری دفاع کرد.
میل قهرمان بیهمتا و بیرقیب آزادی فردی بود. کتاب او، در باب آزادی، بهترین بیان ایمان و اعتقاد فردی لیبرال به پیشرفت و ترقی نوع انسان از طریق آزادی اندیشه و عمل دانسته شده است. آزادی فرد، از نظر میل، شرط لازم و ضروری توسعه و پیشرفت اوست.با وجود آزادی فردی میتوان به هر اصلاحی بهموقع و با آرامشی دست یافت، ولی بدون آزادی فردی، اصلاح هم نامطمئن و هم ملوث خواهد شد. آزادی فردی شامل آزادی اندیشه و احساس، آزادی مطلق داشتن رأی و احساس دربارۀ همۀ موضوعات و آزادی به هم پیوستن افراد برای دستیابی و نیل به هر هدف و مقصودی است که سبب آزار و زیان برای دیگران نشود.
میل تنها خواستار رهایی فرد از یوغ استبداد دولتی نبود بلکه همچنین خواستار آزادی و رهایی فرد از بند موانع و محدودیتهایی بود که تابوهای اجتماعی و اندیشههای عرفی برای فرد به وجود میآورند. میل با اظهار این مطلب که جامعه متمایل به تحمیل اندیشهها و آداب خودش به کسانی است که از پذیرش آنها سر باز میزنند، گرایشی که میل آن را به اندازۀ قوانین ظالمانه شر میدانست، بر وجود تقابل میان فرد و جامعه تأکید میکرد. میل مدعی بود که جامعه و نیز دولت باید افکار و عقاید باطل را تحمیل کنند، زیرا حقیقت در نتیجۀ معارضه و دفاع صلابت و اهمیت به دست میآورد. او متقاعد شده بود که روی هم رفته به انسان متوسط میتوان اعتماد کرد که راه خودش را برود، دربارۀ اندیشههای خودش بیندیشد و از یافتههای خودش پیروی کند. میل به طرق مختلف بر مرحلۀ مردمسالار و حتی مرحلۀ لیبرالیسم اجتماعی سبقت میگیرد.
. گسترش حق رأی. مخالفت با لیبرالسم کلاسیک، عمدتاً از جانب کارگران محروم از حق رأی، مطرح شد که مخالفتشان بر تقاضا برای حق رأی مردان، به عنوان اولین لازمۀ نیل به مردمسالاری متمرکز بود. این تقاضا، یکی از شش نکتۀ اصلی منشور مردم بود که در 1848 به عنوان عرض حال تقدیم مجلس شد. (رجوع شود به: متن شمارۀ 28.) هر چند این منشور تصویب نشد، اما درخواستهای منشورگرایان [Chartism] هر دو حزب سیاسی را به طرفداری از گسترش حق رأی ترغیب کرد. بیانۀ اصلاح سال 1867 که به کارگران صنعتی حق رأی بخشید بهوسیلۀ محافظهکاران به رهبری پنجاهمین دیسرائیلی در مجلس مطرح شد. لیبرالها به رهبری گلادستون، برای آنکه از محافظهکاران عقب نمانند، بیانیۀ اصلاح 1884 را در مجلس مطرح کردند که به زارعان حق رأی میبخشید. نمایندگان مجلس اکنون عملاً با رأی مردان انتخاب میشدند.
. لیبرالیسم مردمسالار. لیبرالیسم بریتانیا با گسترش و توسعۀ حق رأی وارد مرحلۀ مردمسالاری یا دمکراتیک شد و همانند دوران پس از 1832 تعدادی اصلاحات لیبرال صورت گرفت، اما این بار به نفع کارگران. در 1870، قانون آموزش، نظام ملی مدارس ابتدایی و رایگان را وضع کرد. قوانین سالهای 1871 و 1875 اتحادیههای صنفی را از بسیاری محدودیتهای قانونی معاف کرد. بعدها، در 1906، به اتحادیههای کارگری عملاً در قانون مقام و مرتبۀ استثنائی داده شد و هیچ دعوا و دادخواست خسارت، که برخاسته از اختلافات و نزاعهای کارگری بوده باشد، علیه آنها اقامه نمیشد. اصلاح دینی، در 1888، با رفع مانع بر سر راه ورود افراد ملحد به مجلس و در 1912 با غیررسمی کردن کلیسای انگلیس در ولز توسعه یافت. اصلاحات سیاسی با وضع رأی مخفی، در 1872، و تنزل دادن مجلس اعیان به مجلسی از حیث سیاسی ناتوان، با لایحۀ 1911 مجلس، توسعه یافت. این اصلاحات نمایانگر توسعه و پیشرفت لیبرالیسم جدیدتر، لیبرالیسم مردمسالاری بود.
نظرهای جدید دربارۀ دولت. مردمسالاری الهامبخش نگرشی جدید به دولت شد. لیبرالیسم مردمسالار، برخلاف لیبرالسم کلاسیک، که دولت را شرّی ضروری تلقی میکرد، دولت را خیری ضروری میدانست.بنابراین باید از قدرت دولت در جهت پیشبرد اصلاحات در نظم اقتصادی استفاده میشد، با رفع موانع بیم و هراس عدۀ کثیری از مردم از دچار شدن به بدبختی ناسزاوار، که بسیاری از آنها به دلیل بیکاری و دستمزد پایین و سالخوردگی بود. این امر حکم فنای لسهفر را صادر کرد.
لیبرالیسم مردمسالار، در خلال اولین دهۀ قرن بیستم، خود را با صلابت در بریتانیا هویدا ساخت. از یک سو، حزب لیبرال، آنگاه که از لسهفر دست کشید و از وضع قوانین اجتماعی طرفداری کرد، دستخوش دگرگونی بسیاری شد. از سوی دیگر، حزب سیاسی جدیدی، حزب کارگر انگلیس سر بر آورد که به برنامۀ اصلاحات ریشهایتر و به سوسالیسم به عنوان هدف نهاییاش متعهد بود. هر دو حزب تقابل میان فرد و دولت و میان فرد و جامعه را که لیبرالیسم کلاسیک بر آن تأکید داشت رد میکردند و هم جامعه، با دادن تأمین و امنیت بیشتر به فرد، آزادی بیشتری نیز به او بدهند.
. اصلاح اجتماعی. حزب لیبرال با حمایت و پشتیبانی حزب کارگر از 1906 تا 1916 در مسند قدرت بود. لیبرالیسم مردمسالار در این دوران، به رهبری هربرت هـ آسکویت [Asquith] و دیوید لوید جورج، مسیر اصلاح اجتماعی را در پیش گرفت. مهمترین اصلاحات اجتماعی عبارت بود از: لایحۀ غرامت کارگران (1906)، که پرداخت غرامت به کارگران به دلیل آسیبها و جراحتهای ناشی از کار را در نظر میگرفت؛ لایحۀ مقرری دوران سالخوردگی (1908) که موجب آن حکومت به کارگران سالمند حقوق بازنشستگی میداد؛ لایحۀ حداقل دستمزدها (1909) که حداقل دستمزدها را در برخی صنایع تعیین میکرد؛ و لایحۀ بیمۀ همگانی (1911) که در دوران بیماری و بیکاری برای کارگران کمک و مقرری در نظر میگرفت. این اقدامات و اقداماتی همانند آنها، با هدف فراهم کردن رفاه افزونتر و تأمین بیشتر برای کارگران، قدرت نظارتی به دولت بخشند.
اصلاحات مردسالار دیگر. پس از جنگ نخست جهانی، وضع قوانینی دیگر، بر سرعت جریان رو به جلوی لیبرالیسم مردمسالاری در بریتانیا افزود. حق رأی با بیانیۀ اصلاح 1918 (در 1928 اصلاح شد) بهطور وسیعی گسترش یافت و برای مردان و زنان حق رأی مساوی و همگانی وضع شد. گام بزرگی نیزبرای آزادسازی امپراتوری برداشته شد، و در 1931، به موجب فرمان وستمینستر، بریتانیا و ممالکش «از نظر منزلت مساوی» دانسته شدند، «به نحوی که» در هیچ یک از جنبههای امور داخلی و خارجیشان «یکی زیر دست و تابع دیگری قرار نمیگرفت».
. حزب گارگر. زمانی که حزب کارگر در 1923 به قدرت رسید وجانشین حزب لیبرال به عنوان یکی از دو حزب حاکم بریتانیا شد، حزب حاکم دیگر حزب محافظهکار بود، حکومت حزبی دستخوش تغییر بسیار مهمی شد. اعضای حزب کارگر، به ریاست ج. رمزی مکدانلد، از حیث فلسفۀ سیاسیشان حقیقتاً لیبرال بودند. و بااینکه به استقرار سوسیالیسم متعهد بودند، بهطور کامل و قاطعانه به عقاید و اصول حکومت متکی بر مجلس و آزادی مدنی پایبند بودند و به عنوان مبارزان لیبرالیسم مردمسالار، با عزمی راسخ و بهطرزی سازشناپذیر با دیکتاتوری مخالفت میکردند، چه دیکتاتوری فرد و گروه یا طبقه. (رجوع شود به: متن شمارۀ 30.) اعضای حزب کارگر، چون سوسیالیست بودند، پیشنهاد کردند که صنایع بهتدریج ملی و عمومی شود و به صاحبان شرکتهای خصوصی که به مالکیت عمومی درمیآیند، قیمت عادلانهای پرداخت شود. آنان ایمانشان به «اجتنابناپذیری تدریجی بودن» قصد داشتند با «ابزار مجلس و قانون و در مراحل مترقی» به هدف سوسیالیستیشان نائل شوند، و لذا سنت لیبرال را حفظ کردند.
. لیبرالیسم اجتماعی. دولت رفاه، آخرین مرحلۀ لیبرالیسم، به طور مشخص و روشن، پس از جنگ دوم جهانی، در بریتانیا حاکم شد. حزب کارگر، در نتیجۀ انتخابات 1945 به قدرت رسید و تا 1951 در مسند قدرت باقی ماند. کابینۀ حزب کارگر، بهریاست نخست وزیر کلمنت اتلی،وضع قوانین اجتماعی را بنیادیتر از گذشته، انجام داد. دولت اتلی در نظر داشت حداقل معاش را برای همۀ مردم «از گهواره تا گور» تأمین کند. اصل راهنما این بود که در آمد ملی به گونهای توزیع شود که برای همۀ اعضای جامعه، سهیم عادلانهای تخصیص یابد. در جهت تحقق این برنامه، قوانین زیر وضع گردید: لایحۀ بیمۀ ملی یا همگانی (1946)، مقرریهایی را برای کارگران بیمهشده پیشبینی میکرد که در خلال دوران بیماری، ناتوانی، زایمان و بیکاری به آنها پرداخت میشد؛ قانون حقوق سالمندان و کمکهای زمان مرگ و کمک به بیوهها و یتیمان؛ لایحۀ آسیبها و صدمات صنعتی (1946) که پرداخت غرامت به کارگران را به صدمه و از کار افتادگی، و مرگ در جریان کار تعمیم داد و شامل بیماریهای عارضی یا صنعتی ناشی از کار نیز شد. لایحۀ خدمات بهداشت ملی (1946)، دارو و درمان و خدمات پزشکی رایگان را عملاً برای همۀ مردم از «دوک گرفته تا رفتگر» فراهم آورد. پیشرفتهای زیادی نیز در زمینۀ مالکیت عمومی، با ملی کردن بانک انگلیس، معادن زغال سنگ، راه آهن و خطوط هوایی خارجی به وجود آمد. بر ارث و درآمدهای هنگفت ثروتمندان مالیات وضع شد و دسترسی عموم مردم به آموزش متوسطه، و حتی بالاتر، میسر شد و یک برنامۀ خانهسازی وسیع که با مساعدت حکومت انجام گرفت، خانههایی را برای کارگران، به قیمت معتدل، فراهم آورد. در نتیجۀ استقرار دولت رفاه، نظام اجتماعی سنتی در بریتانیا همراه با تقسیمات طبقاتی شدیدش بسیار تعدیل شد. با رشد سطح معیار زندگی کارگران، درجات بالای فقر و ثروت، کمتر از قبل آشکار و هویدا شد. حزب محافظه کار، هنگامی که در 1951 به قدرت رسید، با کمی تعدیل و اصلاح، دولت رفاه را که حزب محافظه کار حاکم کرده بود حفظ کرد.
مستعمرات به استقلال میرسند. در بریتانیا معمول چنین بوده است که هرگاه در داخل انگلستان، توسعه و پیشرفتی لیبرال صورت میگیرد، درامپراتوری نیز پیشرفتی مشابه آن به وجود آید. در همین مسیر بود که به ایرلند جنوبی، که مجدداً ”Eire” نام گرفت، و به برمه استقلال کامل و به هندوستان و سیلان و پاکستان وضیعت Dominion(سرزمین خودمختار) داده شد. غنا (قبلاً ساحل طلا در افریقا) نخستین مستعمرۀ سیاهپوستنشینی بود که به عنوان Dominion (سرزمین خودمختار) به استقلال واقعی نائل شد. پذیرش غیراروپاییها،بر پایۀ برابری با سفیدها، حکایت از آزادسازی محسوس و چشمگیر در جامعۀ مشترکالمنافع بریتانیا میکرد.
. لیبرالیسم، ریسمان وحدت. لیبرالیسم بریتانیایی در همۀ مراحلش از الگویی پیروی کرده است که خاص این کشور بوده است و شامل نگرشی انتقادی بوده است به آمریت، هم دنیوی هم دینی؛ اعتقاد به ارزش و کرامت و حرمت هر شخص؛ تلاش و کوششی پیوسته و مداوم برای بهبود و اصلاح وضع زندگی، بهتدریج و به آرامی؛ و نظریهای بلندپروازانه در بارۀ توانایی و استعداد طبقات پایینتر برای ترقی و رسیدن به معیارهای اخلاقی و فکری بالاتر. لیبرالیسم، در وهلۀ نخست، در حزب محافظهکار بروز یافت که اصلاحات انجام گرفته را به عنوان بخشی از میراث عمومی و مشترک کشور پذیرفت. بعدها، لیبرالیسم در حزب کارگر نیز پدیدار شد که با پذیرش روش پیشرفت از طریق اصلاح حزب لیبرال، جانشین مشروع آن حزب شد. بدین ترتیب، لیبرالیسم به میراثی ملی بدل شد و نیرومندترین ریسمان اتحاد ملت انگلیس را به وجود آورد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 7:34  توسط امید عباسقلی نژاد
|
