|
|
شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴ - Saturday 25 February 2006 لیبرال دمکرات / جان سالوین شاپیرو / ترجمۀ محمد سعید حنایی کاشانی لیبرالیسم: معنا و تاریخ آن
. انگلستان، کشوری لیبرال. انگلستان زادگاه لیبرالیسم است. لیبرالیسم در آنجا متولد شد و پیوسته رشد کرد و عملاً مورد پذیرش همۀ کشور قرار گرفت. محافظهکاران انگلیس در خلال قرنهای نوزدهم و بیستم واپسگرا نبودند و به محض آنکه اصلاحی مقرر میشد، آن را به منزلۀ بخشی از نظام ملی کشور میپذیرفتند. ریشهگرایان انگلیس نیز انقلابی نبودند؛ آنان درصدد بودند اهداف خودشان را با روشهای قانونی عملی سازند. هر لیبرال واقعی از اینکه انگلستان حافظ انگلیستان بود سود برد. لیبرالیسم انگلیسی از اصالت ملی متمایزی برخوردار بود. و شاید بتوان آن را مجموعهای از حقوق و امتیازات و مصونیتها توصیف کرد که کشوری در طی تاریخ طولانیاش به آن دست یافت. امتیازات اقلیت از زمان «منشور کبیر» [Magna Charta] به تدریج توسعه یافت تا اینکه سرانجام به صورت حقوق همۀ انگلیسیها درآمد. آزادی «از نسلی به نسلی» گستردهتر شد و به سنتی ملی بدل گشت.
. محدودیتها در راه لیبرالیسم. لیبرالیسم انگلیس از انقلاب 1688تا بیانیۀ اصلاح 1832 نمایانگر طرحی بیپیرایه است. مجلس که در نظر نمایندۀ مردم بود برگزیدۀ رأیدهنگانی اندک و بهویژه مالکان صاحبمال بود. بیانۀ حقوق بیشتر به حقوق مجلس و کمتر به حقوق فرد شهروند میپرداخت. لایحۀ تحمل نیز شامل حال کاتولیکها و یهودیان و یگانهپرستان نمیشد. مطبوعات که در نظر آزاد بودند به دلیل وضع مالیاتهای ویژه و قوانین شدید و سخت در خصوص توهین و افترا محدود شده بودند. پیش از آنکه بریتانیا به کشوری واقعاً لیبرال بدل شود، باید اصلاحات مهمی در آنجا صورت میگرفت.
. گسترش لیبرالیسم. چنین اصلاحاتی را فقط مجلس میتوانست انجام دهد. ولی به دلیل محدودیت حق رأی و نظام نمایندگی بیکفایت و نامناسب بخشها، مجلس، پیش از سال 1832، در دست اشرافیت محافظهکار قرار داشت. جنبش اصلاح مجلس حمایت نیرومند طبقۀ رو به رشد و متوسط بسیاری از کارگران صنعتی را به دست آورد. غریو برای اصلاحات بهقدری شدت گرفت که توریزها [Tories]ی مسلط بر مجلس را مجبور ساخت اقدامات لیبرالی مهمی را به تصویب برسانند. این اقدامات عبارت بود از: لغو لایحههای تست و شرکتها، در 1828، که به مخالفان کلیسای رسمی انگلیس محرومیتها محدودیتهایی را تحمیل میکرد؛ و از همه مهمتر، قانون آزادی کاتولیکها در 1829 بود، که محدودیتهایی سیاسی و مدنی و دینی کاتولیکها را لغو میکرد.
. الگوی جدید لیبرالیسم. این اصلاحات زودهنگام موجب تحریک تقاضا برای گرفتن اصلاحات بزرگتر و وسعتر شد. فضای فکری تازهای که در نتیجۀ تغییرات بزرگ صنعتی در خلال نیمۀ نخست قرن نوزدهم در بریتانیا به وجود آمده بود، در پیدایش دستهای از تعالیم که بعدها به الگوی لیبرالیسم قرن نوزدهم بدل شد مؤثر بود. این تعالیم شامل فلسفهای درباب زندگی بود، معروف به «فایده گرایی»، و اعلامشده به وسیلۀ جرمی بنتام (1832ـــ 1748)، و شامل برنامهای در باب اصلاح سیاسی بود، معروف به ریشهگرایی یا رادیکالیسم فلسفی، که جیمز میل (1836ـــ 1773) طراح و تنظیم کنندۀ آن بود؛ و شامل برنامهای در باب اصلاح اقتصادی بود که جان برایت (1889ـــ 1811) و ریچارد کابدن (1865ـــ 1804) بود، رهبران مکتبی که به مکتب منچستر معروف شد.
. فایدهگرایی. بر طبق تعالیم مکتب فایدهگرایی نیروهای اصلی حاکم بر فعل انسان میل به لذت و پرهیز از درد است. بنتام استدلال میکرد که این نیروهای طبیعی بر همۀ کارهایی که انسان انجام میدهد و میگوید و میاندیشد حاکم است. به عقیدۀ بنتام، انسان، در همۀ زندگیاش میکوشد به سعادت دست یابد و این سعادت نتیجۀ رفاه مادی است و هر فرد بهترین داور در این خصوص است که چیزی موجبات سعادت او را فراهم میآورد.(رجوع شود به: متن شمارۀ 24.) فایدهگرایی بنیانگذار اخلاقیات جدیدی است که مبتنی بر اصل «بزرگترین سعادت» است. فایدهگرایی مدعی است که اعمالی درست و صحیح است که سبب ایجاد بزرگترین سعادت تعداد شود، و اعمالی نادرست و اشتباه است که سبب چنین چیزی نشود. بنتام و پیروانش متقاعد شده بودند که نهادها و قوانین آن وقت بریتانیا موجب سعادت افرادی اندک و بینوایی افرادی بسیار میشود. بنابراین، آنان از نابودی نهادهای کهنه و منسوخ و قوانین پوسیده و دست کشیدن از آداب و رسوم و سنتهای محبوسکنندهای دفاع میکردند که انسان را از تعقیب سعادتش باز میداشت. جامعۀ جدیدی که فایدهگرایان تصورش را میکردند جامعهای بود که در آن فرد فرصت کامل و آزاد پیش بردن منافع و علایق خودش، بیان عقاید خودش و در پیش گرفتن راه خودش را مییافت.
. ریشهگرایی فلسفی. ریشهگرایان فلسفی، یا گروهی از «نظریه پردازان و روشنفکران» در سیاست، ارتباط نزدیکی با فایدهگرایان داشتند. آنان هر چند از نظر تعداد اندک بودند و حزبی سیاسی نیز به شمار نمیرفتند، نفوذ عمیقی در آراء و عقاید عمومی گذاشتند. آنان از اصلاحات رادیکال یا به عبارتی ریشهای در نظم سیاسی و اجتماعی به منزلۀ یگانه شق دیگر انقلاب طرفداری میکردند و معتقد بودند چنین اصلاحاتی میتواند به آرامی صورت گیرد، مشروط بر آنکه ادارۀ مجلس از دست اشراف خارج شده و به دست طبقۀ متوسط بیفتد. جمیز میل، سخنگوی برجستۀ رادیکالهای فلسفی، بهشدت به نفوذ اشراف در کلیسا و دولت و امپراتوری و به «منافع شوم» حاکم بر بریتانیا حمله کرد. او برنامهای جامع و رادیکال تنظیم کرد که شامل گسترش حق رأی و لغو نظام پوسیدۀ نمایندگی بخشها و محدودیت اختیارات مجلس اعیان و رأی مخفی و جدایی کلیسا و دولت و خودمختاری برای مستعمرات بریتانیا میشد. اما او در عین حال حامی و طرفدار پر و پا قرص حقوق مالکیت و حق رأی صاحبان مال نیز بود. به نظر میل طبقۀ متوسط بود که منافع خودش و «عموم» و به طور رفاه عمومی را پدید میآورد.
. مکتب منچستر. مکتب منچستر، در امور اقتصادی، مدافع اندیشههای اقتصاددانان کلاسیک بود. چون رهبران این مکتب اهل منچستر، پایتخت صنعتی بریتانیا، بودند «مکتب منچستر» نامیده شد. برایت دولتمرد و کابدن مبلّغ اندیشههای اقتصادیشان را به هیئت تدابیری سیاسی درآوردند که شامل تجارت آزاد و صلح و خودمختاری مستعمرات بود. از میان آنها تجارت آزاد از اهمیت بیشتری برخوردار بود. آنان متقاعد شده بودند که به محض پدید آمدن تجارت آزاد در جهان، صلح و نیکبختی جهانی نیز به دنبال آن پدید خواهد آمد. مکتب منچسترمخالف با جهانگیری (امپریالیسم) و طرفدار سست شدن بندهایی بود، اگر نه گسستن عملی آنها، که بریتانیا را به امپراتوری میبست.به نظر مکتب منچستر، در امور داخلی، جهانکیری به جنگ و به انحصارهای تجاری و انقیاد سیاسی منتهی میشد. مکتب منچستر، در امور داخلی، از تعلیم لسهفر حمایت میکرد و قویاً با مداخلۀ دولت به طرفداری از کارگران، به ویژه در زمینۀ قوانین اجتماعی، مخالفت میکرد. لغو «قوانین غلۀ» و نیز افزایش اعطای خودمختاری به مستعمرات را میتوان به تلاشهای مکتب منچستر نسبت داد.
. بیانیۀ اصلاح 1832. پیشرفت لیبرالیسم، پیش از هر چیز، به اصلاح مجلس وابسته بود. هر چه جنبش اصلاح جلوتر میرفت، حمایت مؤثر و نیرومند حزب ویگ، متولیان و نگهبانان سنت لیبرال انقلاب 1688، را بیشتر به دست میآورد. تقاضا برای اصلاح مجلس بهقدری زیاد بود که گاهی به واسطۀ اعتراضات و شورشهای عمومی کشور در آستانۀ انقلاب قرار میگرفت. ولی سرانجام مجلس وادار به تصوب بیانیۀ تاریخی اصلاح سال 1832 شد. این اقدام پایه و اساس دولت لیبرال را که با انقلاب 1688 در انگلستان گذاشته شد وسیعتر کرد. حق رأی گسترش یافت تا شامل طبقۀ متوسط نیز بشود، و با توزیع مجدد کرسیهای مجلس، نظام نمایندگی، عادلانهتر شد؛ و مجلس اعیان تابع مجلس عوام قرار گرفت. گرچه بیانیۀ اصلاح 1832 با تلاش ویگها در مجلس به تصویب رسد، توریزها نیز وفادارانه آن را پذیرفتند و بدین وسیله به لیبرالیسم بریتانیا خوصیتی ممتاز و ویژه بخشیدند، به گونهای که لیبرالیسم در این کشور به صورت سنتی ملی درآمد و نه سنتی حزبی. احزاب، در دوران پس از تصویب لایحۀ اصلاح، نام و نیز سیاستهایشان را تغییر دادند. لیبرالها، ویگهای سابق، و محافظهکاران، توریزهای سابق، با پیشنهاد و ارئۀ برنامههای اصلاح طلبانه، برای به دست گرفتن حکومت با یکدیگر به رقابت پرداختند. اما هیچ یک از این دو حزب با نظام مشروطهای که هر دو در زیر حاکمیت آن عمل میکردند مخالفت نکردند.
. عهد اصلاح. در خلال دورانی که از 1832 شروع و تا دهۀ 1870 ادامه یافت، انجام گرفتن یک رشته اصلاحات بریتانیا را به سر مشق لیبرالیسم قرن نوزدهم تبدیل ساخت. برخی از این اصلاحات حاصل کار و تلاش حزب لیبرال وبقیه حاصل کار حزب محافظهکار بود. فانون فقر سال 1833 نظام کمک و اعانۀ عمومی به تهیدستان و نیازمندان را اصلاح کرد. ودر همان سال بردگی سیاهان در مستعمرات ملغی شد.لایحۀ انجمنهای شهر سال 1835 حکومت محلی را برپایهای انتخابی مقرر کرد و قوانین کارخانههای سالهای1842 و 1847 شرایط کار در معادن و کارخانهها را تنظیم کردند. اصلاح بزرگ اقتصادی این دوره لغو قوانین غلّۀ 1846 و برقراری تجارت آزاد بود. در زمینۀ اصلاح دینی، در سال 1858، با وضع فانونی که به یهودیان اجازه میداد تا به عضویت مجلس درآیند، آزادی یهودیان ـــ همانند کاتولیکها قبل از آن ـــ عملی شد. لیبرالیسم بریتانیا در زمینۀ اصلاح مستعمرات گام بسیارمترقیانهای برداشت و در اقدامی وسیع و فراگیر و به موجب لایحۀ امریکای شمالی بریتانیا(1687) که از حمایت هر دو حزب سیاسی انگلیس برخوردار بود، نمونۀ جدیدی از خودمختاری را در امپراتوری بریتانیا به وجود آورد. کانادا به صورت «مملکتی» درآمد که در امور داخلی تقریباً خودمختاری کامل داشت.
. گلادستون. ویلیام ا. گلادستون (1898ـــ 1890) دولتمرد بزرگ لیبرال این دوران بود. او، در مقام رهبر حزب لیبرال انگلیس، بدل به قهرمان درستکار و لایق و بلیغ سیاستهای لیبرال شد. گلادیسون در همۀ دوران زندگی عمومیاش مصلحتی پرشور بود، بااین وصف روشهایش محتاطانه و مآلاندیشانه بود. دغدغۀ اصلی گلادیسون، هنگامی که به نخستوزیری بریتانیا رسید، توسعه و ترویج «صلح و صرفهجویی و اصلاح» بود. در خلال دوران زندگی عمومی گلادستون بعید است بتوان اصلاح حائز اهمیتی را یافت که وی مستقیم یا غیرمستقیم مسئول طرح و اجرای آن نبوده باشد. گلادستون تجسم لیبرالیسم انگلیسی بود. با این حال، به دلیل اعتقادش به لسهفر، کار اندکی برای پیشرفت اصلاح اجتماعی انجام داد. لیبرالیسم گلادستون تا حد زیادی محدود به اصلاح دینی و آموزشی و سیاسی بود. گلادستون مردی عمیقاً متدین و عضو مخلص و پارسای کلیسای انگلیس بود. البته در اینجا لازم است به این نکتۀ مهم اشاره کنیم که لیبرالیسم انگلیسی در همۀ مراحلش متأثر از ایمان مسیحی بوده است و از این حیث تضاد شگفتآوری با لیبرالیسم فرانسوی دارد که غیر دینی و حتی گاهی ضددینی است.
ادامه دارد..
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 10:57  توسط امید عباسقلی نژاد
|